بال پروازم باش
 



ارسال شده در: پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸ :: ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ :: توسط :
دیشب بعد از خوندون حرفای نوشین جون کامی رو خاموش کردم و رفتم بخوابم دیدم از پایین صدای نوحه میاد بابام داشت نوحه گوش میکرد از اون روزی که عکس محمد و دیده داغون شده قلبش خیلی درد میکنه دیگه حتی حوصله نداره با ویانام بازی کنه منم نشستم رو پله ها و با صدای نوحه اشکام ریخت و زار زار گریه کردم این روزا یه کوه رو دلم سنگینی میکنه خیلی نگران بابامم اگه بلایی سرش بیاد من هیچ وقت خودمو نمیبخشم شبا میرم در اطاقش میایستم و وقتی میبینمش اشکام میریزه نمیدونم کجای کار اشتباه رفتم من فقط دلم میخواست اولین های و اخرین های شوهرم باشم محمد خیلی چشم و گوش بسته بود اما یادم نبود که من اولینم نه اخرین ای کاش اخرین زنی بودم که میدید اون روز باهاش دعوا کردم سر اینکه این عکسای کثیف و کلیپای زشت و سکسی چین تو موبایلت مگه من چیزی برات کم گذاشتم که چشت به زن و دختر مردمه گفت نینا دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی من روم باز شده تموم شد رفت سعی کن با من کنار بیای و الا پیر میشی.

 

تو این ۴ سال خیلی خانواده مو اذیت کردم از وقتی قدم اون نحس به این خنه وا شده همش دعوا بوده مامانم اینام چون نمیخواستن به اصطلاحی سر خونشون بیرون درز نکنه با همه قطع رابط کردن این ازدواج خیلی برا خانواده من به خصوص پدرم و مادرم سنگین تموم شد وقتی همه میشینن از دوماداشون پز میدن اینا ساکت میشینن این اقا مثلا کارمند بانک بود اما الان شوفر به خدا خجالت میکشم به کسی نشونش بدم چه برسه به مامان و بابام.

این اهصاب خراب من رو ویانا هم تاثیر گذاشته خیلی بهانه گیر شده شنیده بودم اعصاب مادر شیر ده روی بچه ش تاثیر داره اما حالا باور کردم خیلی گریه میکنه اون ویانایی که از خواب پا میشد میخندید الان همش گریه و دادوبیداد میکنهاز بس چش وا میکنه میبینه چشمای مامانش خیسه رو اینم تاثیر گذاشته ااول من گریه کردنی میخندید اما خالا زود میاد بغلم و با دستاش میخواد اشکامو لمس کنه به خدا نمیخوام جلو بچه ناراحتیمو بروز بدم اما دست خودم نیست دیشب تو خواب چند تا قل خورد بدون اینکه بیدار بشه خیلی نگرانشم اگه پا داشت حتما تو خواب راه میرفت خیلی اوضاع بدیه ای کاش هر چی زودتر از این حالت بیاییم بیرون از شرش راحت بشیم.

دلم نمیخواد زن مطلقه باشم فقط از خدا میخوام بکشش لا اقل تقاص این کارارو ازش بگیره هر وقت اذیتم میکنه دستام میگیرم بالا و میگم خدایا به تو سپردمش



ارسال شده در: چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸ :: ٥:٤٤ ‎ب.ظ :: توسط :
ویانام دخترم دلم گرفته ازت یه گلگی دارم مامانی با اینکه میدونم بچه ای و هنوز نمیفهمی اما من وقتی میبینم بابات از در میاد تو و تو براش بال بال میزنی دلم میگیره ای کاش میدونستی چه بلاهایی سرمون اورده بو وقتی تو شکم مامانی بودی بزار برات بگم اون موقع ها تو تازه اومده بودی تو دل مامان یه کمی اذیت میکردی جاتو دوست نداشتی مامان درد میکشید  هر چی به این پدرت میگفت بره دکتر طبق معمول میگفت پول ندارم حاضر بود برا خونه ۲۰ تومن چیپس و پفک و نوشابه بخره اما مامانی رو ۱۰ تومن دکتر نبره تا بالاخره خودش یه ماما پیدا کرد و مامانی رو فرستاد پیشش اونم تنها تو این مواقع یه زن دوس داره شوهرش پیشش باشه اما من همش تنها بودم ماما به من استرتحت مطلق داده بود اما بابات فقط تونست ۱ هفته به من برسه با اینکه میخواستم خونه خودم باشم و استراحت کنم اما منو فرستاد خونه مامانم و این مسئولیتو از گردنش وا کرد و دریغ از یه ابمیوه تو ۷ هفته بودی که گفت میخوام برم خونه منم گفتم میخوام باهات بیام گفت نه نمیبرم و سر همون قضیه دعوامون شد و ت میخوردم کتکم زد انگشتمو شکوند تمام بدنم کبود بود و من هی التماس کردم نکن من حامله ام انگار نه انگار و من و از خونه پرت کرد بیرون و کارمون تا پزشکی قانونی رسید و دادگاه اما من نرفتم چون تورو داشتم ولی اون رفت دادگاه تقاضای یه وقت دیگه کرد و چون استراحت مطلق بودم تو هر سری ه میرفتم دادسرا و میومدم کلی خونریزی میوفتادم اما نبود که اینا رو ببینه اونم کلاس زبان ثبت نام کرده بود تاز یاد عقده های دوران کودکیش افتاده بود این زمانی بود که من در به در دنبال یه قرون پول میگشتم تا برم سونوگرافی ببینم بچه م سالمه یا نه مامانی و بابایی پول میدادم اما به خدا روم نمیشد دیگه بگیرم ازشون غرورم اجازه نمیداد تا ۵ ماهگی که بابابزرگم فوت کردو مجبورا چون کسی پیشم نبود و همه رفتن اهواز من و بابات با هم شدیم اما اصلا یادش رفته بود که تو دا مامانی هستی بازم دعوا بازم اذیت تا عید که مامانی مجبور شد بره اهواز و من و با بابات تنها گذاشت و منو سپرد دست اون اما یک بار نگفت عیده تو هم چیزی میخوای شاید دلت لباس نو بخواد م تا زد و ماشین خراب شد و بابایی از برادرش پول قرض گرفت و چون بازم نتونست بده گوشی که مامانی عاشقش بود و جا قرضش داد به عموت خیلی ناراحت شدم ای کاش قبلش با من مشورت میکرد و اون شببازم دعوا  سر سوئیچ ماشینش میخواست کتکم بزنه دندونم شکست عقب عقب میرفتم که افتادم زمین و یه لحظه تو شکمم نیست شدی خیلی ترسیدم سوئیچا رو پرت کردم  جیغ کشیدم و گریه کردم  و بازم نفهمید اون موقع تو ۸ ماهه بودی ۲ روز بعد مریض شدم ۵  فروردین بود اما عوض اینکه ۲ روز بشینه خونه پیشم کار و بهونه کرد و ۶ صبح میرفت و ۷ عصر میومد به مرگ خودم شده بود که از تشنگی میمردم اما نمیتونستم پاشم اب بخورم فقط گریه میکردم چون حوصله دعوا نداشتم الکی میگفتم درد دارم بواسیر خیلی سخته از سزارین سخت تر تا ۱۳ فروردین کمی خوب شدم و ۱۵ مامانی اومد و بازم منو اورد اینجا و رفت پی کاراش اگه حقوقشو میدیدم نمیسوختم  اما پولی در کار نبود  بازم دعوا کردیم یادم نیست سر چی بود اما۴ اردیبهشت اشتی کردیم دردام خیلی زیاد بود ۶ اردیبهشت رفتم دکتر که گفت رحمم ۴ سانت باز شده و باید برم بیمارستان زنگ زدم بهش گفت دروغ میگی تو خسته شدی از حاملگی میخواد زود بزایی با گریه گوشی رو قطع کردم و رفتم اتاق زایمان و فرداش تو بهدنیا اومدی اما دریغ از یه کادو اونم با یه گل اومد غریبه هام با یه گل ام چون حوصله دعوا نداشتم چیزی نگفتم تو زود به دنیا اومده بودی تو ریه ات اب رفته بود ۳ روز بستری شدی با اون بخیه هام هر روز میرفتم بیمارستان تا بهت سر بزنم اما بازم اون منو نمیبرد و سر کار بود و بابا حاجیت (خدا رحمتش کنه) منو با مامانم میبرد و روز ۴ مرخصت کردیم و این بار زردی داشتی هر چی بهش گفتم این بچه زردی داره محل نداد تا بردیمت برا معاینه چشمات که گفتن خانوم از دهات اومدین این بچه درجه زردیش ۱۸ و شما نفهمیدین و زود بستریت کردنو من بازم با اون حالم ۲ روز همراه بودم تو این روزا مردم و زنده شدم درد بیخوابی بخیه هام

 

تو ۲ ماهه بودی بازم قهر کرد و رفت و بعدا فهمیدم همش بهونه بود و بابات با دوستاش قرار گذاشته بودن برن شمال و ارمنستان با دوست دخترش

الانم مامان دریغ از یه پوش که واست خریده باشه چرا خریده چند دست لباس ۲۵۰۰  میبینه که تو شلوار و بلوز نداری برا این سنت اما اصلا به رو خودش نمیاره  یه بار بگه از یه عروسکی خوشم اومد برات خریدم همه محبتاش دورغه خودش اعتراف میکنه که اولا اصلا تو رو نمیخواسه الان تو از بس خودتو براش لوس کردی دوست داره و محبتش در حد همین ۱ ساعتیه که ساعت ۸:۳۰  تا ۹:۳۰ که میخوابه چند دقیقه بغلت میکنه بعد میخوابه موبایلشم جفتش رمز گذاشته

ویانا مامانم شاید ما مجبور به جدایی باشیم تا وقتی به من احتیاج داری نگهت میدارم و عاشقتم اما بعد تصمیم با خودته خواستی پیش بابات بمونی من هیچ حرفی ندارم  هر کاری هم کردم وظیفم بوده و منتی سرت نیست راحت انتخاب کن اما مامان نینام درک کن بهترین سالهای جوونیش به پای مردی سوخته که ارزششو نداشته از حلقه ۱۰۰ تومنی  دستم میفهمی که من ازش توقعی جز ارامش و محبت نداشتم اون  دلش جایی بند و گرفتاره

الان میفهمی چرا مامان ناراخت میشم

 



ارسال شده در: سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸ :: ٥:٤٢ ‎ب.ظ :: توسط :
امروز اتفاق بدی برام افتاد احساس میکنم دنیا دور چرخید میدونم هیچ کدومتون همچین چیزی رو تجربه نکردین چون هیچ مردی به کثیفی و پستی شوهر من نمیشه اون خانومه طبق قولی که داده بود عکس محمد و با اون دختره برام فرستاد خیلی سخته ادم خیانت شوهرشو به چشم ببینه خیانت خیانته چه شوهر چه کس دیگه باورکنین من برا شوهرم از هیچی کم نذاشتم هر چی گفت گفتم باشه گفت ندارم برات خرید درست و حسابی کنم گفتم باشه خودت و میخوام نه اونارو گفت ندارم عروسی بگیرم گفتم باشه گفت ندارم لباس بگیرم گفتم باشه ندارم ....

 

هیچی ازش نخواستم به خدا گفتم لیاقت داره زرنگه کاریه چند سال ریگه با محمد صاحب همه چی میشیم اینا الکیه اما هر چی من ساختم اون فکر کرد کیه حتما چیز خوبی دار که من هی میگم باشه پدرش هر توهینی خواست بهم کرد اما به خدا قسم هیچ وقت تو روش وانستادم  چند سال حسرت ادامه تحصیل تو دلم مونده اما پول نداره چون رشته من تو تبریز کاردانی به کارشناسیش فقط ازاد داره اینم به خاطر اون تحمل کردم ۳سال برام مانتو نخریده اصلا نمیپرسه این مانتو رو از کجا خریدی کی برات خرید چرا کفش نداری به خدا نمیتونم گردنش بزارم ما خودش هر روز یه کاپشن یه شلوار ۱ ماه پیش هر کار کردم یه سرهم برا دخترش نخرید هر چیم میاره با یه دروغی میگه این خرید اون خرید

سر هر بهونه کوچیکی قهر میکنه خرجی نمیده فل در خونه رو عوض کرده نمیزاره برم خونم طلاهامو گرفت برد فروخت خرجی نمیده خودم توخونه جون میکنم کار میکنم تا یه قرون در بیارم و لنگ نباشم منت هر کسی رو میکشم تا کارتا و جعبه هامو بخرن تا کسی نفهمه چطور میگذرونم تو این خراب شده م که کار پیدا نمیشه مسئولیت سرش نمیشه خوب بچه رو ماهی یه بار چکاب میبرن اما من نمیتونم گردنش ۶ ماه یه بار چکاب و بزارم پول ازمایش زردی دخترمو خودم دادم هر چی گفتم بده اصلا انگار نه انگار پارسال هر چی گفتم بیا و این بچه رو سقط کنیم گناه داره ما هنوز خودمون وضعمون مشخص نیست نذاشت به خدا دلم برا دخترم اتیشه

حوب منم ازدواج کردم حتما به شوهر احتیاج داشتم به محبتش نیاز دارم اما ۴ سال هیچی از این مرد جز اذیت و ازار ندیدم به خدا ارزوی مرگشو دارم یا مرگ من و دخترم یادم رفته که منم ادمم حق زندگی دارم ۲ ساله از خونه جم نخوردم اما اقا هی قهر میکنه و با دوستاش میره مسافرت ارمنستان ترکیه شمال تهران به خدا نه قیافم زشته نه بد لباس میپوشم نه از هر لحاظ براش کم میزارم اما ادم که فکرش هرزه باشه دل و خودشم هرزه میشه

 

 

بد بود از وقتی هم رفته تو اون اموزشگاه خراب شده کار میکنه بدترم شده خیلی محیطش خرابه اما مگه ادم خودش عقل نداره شعور نداره مگه میشه کسی گولش بزنه من دلم به پاکی اون خوش بود از این که اهل مشروب نیست چشم پاکه نجیبه اما وقتی اینا رو هم نداره میخوام چی کار س هر فرصتی میره سرا مشوب اینم که عکس...خوب منم دلم می خواد مثل زنای دیگه باشم منم خیلی کمبود دارم تو زندگیم میخوام ماشین خونه پول طلا داشته باشم ندارن یه زندگی خوب با محبت شوهر خوب بچه سالم داشته باشم مگه دل من دل نیست

یا امام رضا دلم خیلی هواتو کرده همه رو طلبیدی به جز من ضمانت منو پیش خدام بکن تنهام دلتنگم دارم کم میارم جا ندارم  دستمو بگیر امروز که مامان گوشی رو گرفت سمت حرمت گفت هر چی می خوای بگو فقط گریه کردم دردم زیاده کدومو بگم ۲۴ سالمه با دردای ۵۰ ساله

 

 



ارسال شده در: جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸ :: ٥:٢٩ ‎ب.ظ :: توسط :

این اولین پست من تو این وبلاگه دلم می خواد روز ب روز مطلبام  به زندگی دلبسته ترم کنن

 همسرم برای تو مینویسم برایی تویی که میخواهم بال پروازم باشی



ارسال شده در: پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ :: توسط :



موضوعات
 
آرشيو وبلاگ
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed